09/06/2026
عطر باران
باران آرام میبارید و خیابان در سکوتی دلنشین فرو رفته بود. کنار پنجره ایستاده بود و قطرههای باران را تماشا میکرد. نمیدانست چرا آن روز دلش بیقرار است؛ انگار منتظر اتفاقی بود که هنوز رخ نداده بود.
در همان روز، در میان شلوغی شهر، نگاهش به نگاهی گره خورد. فقط چند ثانیه بود، اما همان چند ثانیه کافی بود تا چیزی در دلش تغییر کند. نه حرفی زده شد و نه آشناییای شکل گرفت، اما آن نگاه تا شب در ذهنش باقی ماند.
روزها گذشت. گاهی در خیابان، گاهی در کتابفروشی و گاهی در ایستگاه اتوبوس، دوباره همدیگر را میدیدند. هر بار لبخندی کوتاه رد و بدل میشد و هر بار دلشان بیشتر از قبل به هم نزدیک میشد.
سرانجام یک عصر پاییزی، وقتی باد برگهای زرد را روی زمین میرقصاند، سکوت میانشان شکسته شد. گفتوگویی ساده آغاز شد؛ از هوا، از کتابها و از رؤیاها. اما هیچکدام نمیدانستند که آن گفتوگوی ساده آغاز فصل تازهای از زندگیشان است.
ماهها گذشت. در کنار هم خندیدند، از سختیها عبور کردند و یاد گرفتند که عشق فقط در کلمات زیبا نیست؛ عشق در ماندن است، در فهمیدن، در دستهایی که هنگام طوفان رها نمیشوند.
سالها بعد، در شبی بارانی، کنار همان پنجره ایستاده بودند. یکی از آنها آرام گفت: «اگر زمان به عقب برگردد، باز هم تو را انتخاب میکنم.»
پاسخ در یک لبخند بود؛ لبخندی که تمام سالهای عشق را در خود داشت.
و باران همچنان میبارید؛ گویی آسمان هم داستان عشقشان را از بر بود. ❤️📖🌧️
#عاشقانه
#عشق #دلنوشته #احساس #رومان #داستان #قلب #زندگی