31/03/2026
اولین باری که حضور کوههای فراگیرندهٔ تهران برایم یادآوری شد، در واقع توسط فردی فرانسوی در پاریس بود. از او که یک سال در تهران زندگی کرده بود پرسیدم: آیا برای تو که از پاریس میآیی، شهری مثل تهران چه جذابیتی داشت؟ قاعدتاً زشت به نظر میآمد. گفت اینطور نیست، چیزی که تهران را برایم اتفاقاً زیبا میکرد، کوههایی بودند که روزانه ممکن بود در چشماندازت سر برآورند. در آن لحظه روی پلی که از رود میگذشت ایستاده بودیم. نگاهی به دوردست کردم و برای اولین بار جای خالی کوه را در افق دیدم حس کردم.
اولین تصاویری که از جنگِ در جریان دیدم، شامل هجمهای از دود همانند ابرها در زمینهٔ آبی آسمان بودند که کوه در پس آنها با حسی آرامشبخش قد کشیده بود. یاد آن باری افتادم که به ویلای یکی از دوستانم در دماوند رفته بودم. نمیدانم به چه دلیل، شب قبل از خواب به این فکر افتادم که: وای فک کن بعد چند صد سال یهو این وسط دماوند آتشفشانش روشن بشه و فوران کنه بریزه سرمون.
دماوند ساکت ماند، اما آتشفشانی از خشم با قدمتی نزدیک به نیم قرن، چندجانبه، از داخل و خارج کشور روی سرمان فوران کرد. اما کوهها، آنها تغییری نکردند و استوار و بیواهمه ایستادهاند.
این روزها که قدم برمیدارم، حس میکنم شاید به نحوی زمین زیر پایم به آن کوهها در اعماق وصل باشد. دوست دارم سرم رو روی زمین بگذارم و در گوش آن بگویم: کوه من، اگر صدایم را میشنوی، بایست که تو با شکوهترین حس امنیتی.