11/05/2025
این تصویر من از یک زن قهرمان است. بعضی قابها هرگز از حافظه پاک نمیشوند. چهار یا پنج ساله بودم، اما هنوز بهخوبی به یاد دارم که مادرم، همراه پدر، در روستایی دورافتاده معلم بودند. تصویری زنده و پرمهر از زنی را به یاد دارم که در کلاس کوچک و سادهای با دیوارهای کاهگلی، با مهر و صبوری پای تخته میایستاد. گاهی، وقتی پسربچهای برای نوشتن جلو میآمد، خم میشد و بیصدا کش شلوار کهنهاش را محکم میکرد. من از سه سالگی در کلاس درس مادر ردیف جلو مینشستم.
در آن روزها، راه روستا گاه با برف و کولاک درهم میپیچید و ما چند باری در میان بوران در مسیر گیر کرده بودیم. پدر و مادرم میگفتند حتا چند سال قبلتر زمانی مسیر را با اسب میپیمودند، و روزی پیش آمد که دو پای جلویی اسبی که مادرم بر آن سوار بود در برف فرو رفت، اما حیوان سرش را بالا گرفت تا او زمین نخورد.
این عکس به دوره نامزدی مادر با پدر مربوط است. مادر قبل از ازدواج در همین بنای ابتدایی و ساده، هم خانه داشت و هم کلاس درس، جایی که روشنی دانش و مهربانی را با تمام دلش میپراکند.
قهرمان من چنین زنی بود، زنی با قلبی بزرگتر از دنیایی که در آن زندگی میکرد.
قلب مهربان مادرم زودتر از آنچه فکر میکردم از تپش ایستاد، و با رفتنش، فصلی از مهر بیدریغ و عشق خاموش شد. دلم برایش تنگ خواهد شد، تنگ خواهد شد، تنگ خواهد شد، همیشه و بیوقفه.